درباره ما


به وبلاگ من خوش آمدید

پیوند روزانه

شکنجه گر

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


Www.LoxBlog.Com

Main

My profile

Log out


شکنجه گر

معرفی یک دخترخوب (شعر طنز)
موضوع: <-PostCategory->

 
طنز دخترانه, معرفی یک دخترخوب
 روز و شب با خودت نرو هی ور
با تو هستم ، بله ، شما ... دختر

قلب تو گرچه واقعا پاک است!
خواهرم خوشگلی خطرناک است
با چنان تیپ و این چنین ترکیب
صورتی مثل کاغذ تذهیب ،
وقتی از خانه می زنی بیرون
مرد صدساله می شود دل خون!
متلک بشنوی تو از حالا
از جوان های بی سر و بی پا
آن یکی با دروغ و صد نیرنگ
می دهد وعده های خوب و قشنگ
دیگری گویدت که جانی تو
گز شیرین اصفهانی تو !
پیرمردی یواشکی از پشت
گوید این دخترک مراهم کشت !
نم نمک می رومی از راه به در
با همین گفته ها می شوی خر !
سادگی ها تو یک کمی کم کن
تو خیابون حواستو جمع کن !
گیرهای سه پیچ را ول کن
خوشگلم ، فکر این ارازل کن
این جوان ها تمام ناجورند
آی ماهی ، بپا همه تورند
پلویی می شوی به یک دوری
سی دی ات پخش می شود فوری
می شوی نقل محفل مردم
سبب عیش کامل مردم
آبرویت به باد خواهد رفت
یه یه خورده ، زیاد خواهد رفت
کار من نیست تا کنم خواهر ،
امر معروف ، نهی از منکر
قصد من نیست تا کنم کیفی
منتها چون که دیدمت حیفی !
گفتم این را بپرسم ای زیبا
که اگر فکر شوهری حالا؟!

گر چه ناراحتی تو از دستم
من خودم کیس قابلی هستم!
نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

خانومم از اینم استفاده نمیکنه...
موضوع: <-PostCategory->

خانومم از اینم استفاده نمیکنه

خانومه اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب با یه زن زیبا خوابیده و مشغوله!
رنگ از روش پرید و داد زد: مرتیکه بی‌ وجدان. چطور جرات میکنی‌ با زن نجیب و وفادار و با مادر بچه‌هات یه هم چین کاری بکنی‌.
من دارم میرم و دیگه نمی‌خوام ببینمت. همین الان طلاقم رو می‌خوام!
شوهره با التماس گفت: عزیزم، فقط یه لحظه اجازه بده توضیح بدم که چی‌ شد و بعد هر کاری خواستی‌ بکن
خانومه گریه کنان گفت: باشه ولی‌ این آخرین حرفیه که به من میزنی

شوهره گفت: ببین عزیزم. من داشتم سوار ماشین میشدم که بیام خونه. این خانوم جوون ایستاده بود و از من خواست که برسونمش.
به نظرم خیلی‌ افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم. متوجه شدم که خیلی‌ لاغر و ژولیده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی نخورده. از سر دل رحمی اوردمش خونه و غذای‌ دیشبی که تو نخوردی رو گرم کردم و بهش دادم، که دو لپی همه را خورد.
دیدم که خیلی‌ کثیفه و لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که یه دوش بگیره، که پذیرفت.
فکر کردم چند تیکه لباس بهش بدم. اون شلوار جین را که برات تنگ شده بود و دیگه نمیپوشیدی بهش دادم.
اون شورتی را هم که برای سالگردمون خریده بودم و هیچوقت نپوشیدی و گفتی‌ که من اصلا سلیقه ندارم بهش دادم.
اون پیرهنی که خواهرم هدیه کریسمس بهت داده بود و هیچوقت نپوشیدی که حرص اون را در بیاری بهش دادم.
بعد اون چکمه ای که کلی‌ پولش را دادی ولی‌ هیچوقت نپوشیدی چون یکی‌ از همکارات عین اونا داشت را هم دادم بپوشه ...
بعد یه کم مکث کرد و گفت: نمی‌دونی چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر کرد.
بعد همینطور که داشت به طرف درب میرفت گفت. می‌بخشید، چیز دیگه‌ای هست که خانومتون استفاده نمیکنه؟؟؟

 

دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...! وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...

 

112

شايد اين روزها كمتر كسي باشد كه كاربرد شماره‌هايي مانند ۱۱۰ ، ۱۱۵ ، ۱۲۵ و غيره را در شرايط اضطراري نداند ، اما با اين وجود ممكن است بسياري از مشتركان تلفن همراه آشنايي چنداني با شماره ( ۱۱۲ ) نداشته باشند. فرض کنید در شرایطی قرار گرفته‌اید که جان کسی در خطر است ، حادثه‌ای ناگوار رخ داده ، می‌خواهید به آتش‌نشانی اطلاع بدهید و یا به کمک فوری پلیس نیاز دارید ؛ قطعأ در اولین اقدام از تلفن‌همراه خود برای تماس با مراکز مربوطه نظیر پلیس ، آتش‌نشانی و اورژانس استفاده می‌کنید . اما به هر دلیلی ممکن است این اقدام به طور طبیعی میسر نشود . با بهره‌گیری از يك شماره مي‌توانيد حتي در زمان‌هایی که تلفن‌همراه شما از شبکه خارج شده باشد و هیچ نوع ارتباطی بین گوشی شما و شبکه تلفن‌همراه برقرار نباشد با مركز فوريت‌هاي اضطراري تماس بگيريد .

زمان‌هایی که گوشی شما قفل شده و پسورد آن را به یاد نمی‌آورید ، حتی هنگامی که سیم ‌ کارت شما سوخته باشد و یا اصلأ سیم ‌کارتی در اختیار نداشته باشید و گوشی شما بدون سیم‌ کارت روشن باشد . در این موارد و کلیه موارد نظیر آن با استفاده از این ترفند می‌توانید با مراکز فوریت‌های اضطراری تماس بگیرید . براي رسيدن به اين هدف کافی است در هر یک از شرایط فوق‌ ذكر شده ، با شماره ۱۱۲ ( بدون پیش ‌شماره ) تماس بگیرید . این شماره که مدتی است در کشور ما نیز فعال شده ، یک شماره بین ‌المللی جهت استفاده از تلفن همراه در مواقع اضطراری است . پس از تماس با این شماره به اپراتور مربوطه وصل شده و می‌توانید وضعیت اضطراری خود را تشریح کرده و تقاضای کمک کنید .

همان‌طور که گفته شد برای تماس با این شماره ، نیازی به سیم‌کارت و حتی شبکه همراه نیز ندارید . حتی اگر گوشی شما در حالت Lock هم باشد باز هم می ‌ توانید این شماره را بگیرید .

تنها به چند نکته مهم دقت کنید : اگر سیم‌ کارت ندارید و یا سیم‌کارت شما همراه اول است ، به هیچ عنوان بدون دلیل و جهت آزمایش این شماره ، با ۱۱۲ تماس نگیرید . چرا که بلافاصله به اپراتور مربوطه وصل شده و با او صحبت می‌کنید . در نتیجه جهت تست و آزمایش ، بی‌جهت به این شماره تماس نگیرید .

در سیم‌کارت ‌های ایرانسل در صورت تماس با ۱۱۲ ، به یک سامانه گویا وصل می ‌ شوید که از شما درخواست می‌کند مرکز مورد نیاز خود را وارد کنید تا به آن وصل شوید . همچنین دقت کنید در مواقع غیراضطراری که تماس به طور مستقیم با مراکزی نظیر ۱۱۰ ، ۱۲۵ و ۱۱۵ امکان پذیر است ، از ۱۱۲ استفاده نکنید .

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

روش زندگی...
موضوع: <-PostCategory->

روش زندگی

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

خیلی خری !

علامه جعفری می گفت تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم
«یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی نشونه شم این باشه که تا وارد صحنت شدم
از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم»

گفتند وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد
یه دفه دیدم داره میره خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟

روشو که برگردوند دیدم زن من نیست بلافاصله بهم گفت:
«خیلی خری»
حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه.
زنه دید انگار دست بردار نیستم دارم نگاش می کنم گفتش
«نه فقط خودت پدر و مادر و جدو آبادتم خرند»

علامه میگن این داستانو برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می خندید.

 

 

داستان زندگی

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
((تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.))
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه مي‌شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

نكته اخلاقي:
به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما مي‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی
از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد

 

داستان قمپز در کردن

قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام قمپوز کوهی که دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای با ایران مورد استفاده قرار میداد .
این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن به فشار جای می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود . سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن آتش می کردند . صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری صورت نمی داد زیرا گلوله نداشت .
در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیه سربازان ایرانیان اثر می گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند هرگاه صدای گوشخراشش را می شنیدند به یکدیگر می گفتند :" نترسید قمپوز درمی کنند." یعنی تو خالی است وگلوله ندارد .
... کلمه قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است.

به گفته علامه دهخدا به معنی :" دعاوی دروغین کردن ، بالیدن نابجا و فخر و مباهات بی مورد کردن " است .

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

پایان سال 92
موضوع: <-PostCategory->

پایان سال 92

فکرشو بکن !!
سال دیگه این موقع....
همه خانواده دور همیم...صداهای جدیدی به خونواده اضافه شده...
مجردا به عشقشون رسیدن..
متاهلا هم که منتظر بچه بودن بچه دار شدن...
اون لبخندایی که از خونواده ها ماه ها، شاید سال ها دور شده بود بازم به لباشون نشسته..
بعد همینجور که صدا قهقهه میاد به آرزو هایی که امسال کردیم فک کنیمو با خودمونبگیم : دیدی همچی درست شد؟؟
دیدی الکی انقد حرص خوردی؟
.
.
و در آخر همه اونایی که تو این سالها به هر دری زدن بسته بود
خدا در رحمتو براشون باز کرده..

یه الهی آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن بلند بگو....

 

 خانم....شماره بدم !!

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

 

پرواز شاهین

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...
پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

 

پلیس شیطون

پلیس اومده بود تو خیابون و به ماشین هایی که خلاف پارک کرده بودند تو بلند گو با لحن تند تذکر میداد.
پیکان ......پیکـــــــان......پیکــــــــــــان....حیف گواهینامه که به تو دادن
پراید ......پرایـــــد......راننده ی پراید.....زودتر حرکت کن......کدوم آموزشگاه گواهینامه گرفتی؟
راننده ی مینی بوس ......اینجا جای پارک کردنه؟
و......
و......
تا اینکه رسید به یه مرسدس خوشگل
تن صدا را پایین آورد و با لحن خیـــــــلی مهربون گفت:
مرسدس تو دیگه چرا عزیزم :|

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

عشق من، چقدر زیباست
موضوع: <-PostCategory->

عشق من، چقدر زیباست

عشق من، چقدر زیباست
با همین لباس‌های معمولی
با شانه‌ای روی موهایش
کسی نمی‌داند او چقدر زیبا بود
دخترکان آشویتز , دخترکان داخائو , عشق مرا دیده‌اید؟
ما او را در سفری دراز دیدیم
که دیگر لباس معمولی‌اش را به تن نداشت
دیگر خبری از شانه‌ی روی موهایش هم نبود

عشق من، چقدر زیباست
با نوازش‌های مادرش و بوسه‌های برادرش
کسی نمی‌دانست که او چقدر زیباست
دخترکان مائوتهائوزن , دخترکان بلسن , عشق مرا دیده‌اید؟
او را در میدان‌های یخ زده دیدیم
با شماره‌ای در دستان رنگ‌پریده‌اش
و ستاره‌ای زرد بر قلبش

 

 آخر عاقبت ورزش

امروز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم با دوستم بریم ورزش کنیم!
گرمکن نارنجیمو پوشیدم و زدم بیرون.
و حالا توجه کنید به تیکه‌های ملت :
نارنگی! کجا میری؟
... پرتقال! بدو تا نخوردمت!
هویج!مگه خرگوش دنبالت کرده؟
ته‌سیگار!
رفتگر!برو 9 شب بیا بابا!
چی‌توز موتوری!
سن ایچ و دیگر هیچ!
لینا توپی!!انقدر جون نده بابا!
اسمارتیز!بقیه دوستات کجان؟
بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!
الان کدوم مسئول باید رسیدگی کنه؟

 

بازگشت به زندگی

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد.
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیش را به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچ کس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت.
دوستان و آشنایان خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید.دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکتند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.
مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است.
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد از او پرسید:دلبندم چرا غمگینی؟چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت:بابا جان هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند
 و هر وقت تو دلتنگ می شوی من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود باز گشت.
.
.
.
اینو واسه این گذاشتم که اگه عزیزی رو از دست دادید به زندگی عادی برگردید و روال عادی رو پیش بگیرید .
یه روزی همه میریم دیر رو زود داره سوخت و سوز نداره....

 

عشقای قدیمی

دم اون دوست دخدر پسرای قدیمی گرم......

که نه موبایل داشتن نه اف بی نه هیچیه دیگه

تنها وسیله ی ارتباطشون یه تلفن کارتی بود

و اعتماد بالا که بجای دادنه ۱۰۰تا خطه اعتباری تله خونرو میدادن و

انقد زنگ میزدن تا عشقشون گوشیو جواب بده

دمشون گرم که قراراشون مبداش دم مدرسه بود و مقصدش خونه

دم دخدراش گرم که با یک کیلو اپل مانتو و ابروهای موکتو ناخنای از ته گرفته میرفتن سر قرار

دم پسراش گرم که تو راه واسه عشقشون از چیپس و لواشک و باقالی کم نمیذاشتند

دمشون گرم که تو اوج دعوا با نوشتن یه نامه ی عاشقونه دوباره آشتی میکردند

و آخر اینکه دمشــــــــــــون گرم که خیانت نمیکردن و

تک پرررررررررررر بودن

 
نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

لیلی خودش را به آتش کشید
موضوع: <-PostCategory->

لیلی خودش را به آتش کشید

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.خدا
لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.
خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت.
خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید... می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.
خدا اجابت کرد... مجنون سررسید.
مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت: لیلی اگر نبود، زمین من همیشه سردش بود.

 

سرباز قهرمان

Jospeh Schultz یک سرباز آلمانی در جبهه ی شرق بود.
در بیستم جولای سال 1941، او به همراه 7 تن دیگر از همرزمانش به ماموریتی که گمان میکرد عادی است فرستاده شد.

پس از یک راه پیمایی کوتاه، او و افراد گروه دریافتند که ماموریت با آنچه تا آن موقع انجام داده بودند به کلی متفاوت است:
در پیش روی خود، آنها 14 شهروند اسیر شده را دیدند که با چشمان بسته، کنار دیوار، انتظار مرگ میکشیدند.

8 سرباز در دسته ی شولتز در 10-15 متری این افراد متوقف شده و دستور یافتند تا همه ی شهروندان را اعدام کنند. 7 نفر از افراد اطاعت کردند. در سکوتی که حکم فرما بود تنها شلیکهای متناوب تفنگ شنیده میشد. جوزف شولتز از دستور سرپیچی کرد.

کلاه و تفنگش را به زمین انداخت و آرام خود را در کنار شهروندان اعدامی قرار داد. او مرگ را به جای کشتن غیرنظامیان نومید انتخاب کرد. ثانیه هایی بعد جسد 14 غیرنظامی به همراه یک سرباز آلمان نازی روی چمنها قرار داشت. او به دستور مافوق، به دست همرزمانش اعدام شد.

این عمل نشان داد که انسان می تواند خوب یا بد بودن را انتخاب کند. این یک شورش نبود. یک کار قهرمانانه نبود.
داستان قربانی شدن هم نبود. و با این کارِ جوزف شولتز کسی هم نجات پیدا نکرد. همه به علاوه ی یک نفر بیشتر کشته شدند.
اما او نمونه ی یک انسان بااخلاق شد. او از تیرباران کردن امتناع کرد چون اینکار را غلط میدانست.
اینکه 14 یا 15 نفر کشته بشوند شاید در نظر اول خیلی مهم نباشد. اما برای او و ما چرا.

 

دختر شاه پریون

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، جوانی به درختی تکیه داده بود و مثل ابر بهاری گریه می کرد. گاهی که از گریه کردن خسته می شد، به نقطه ای خیره می ماند، بعد آهی می کشید و شروع به اشک ریختن می کرد.

همان جور که جوان مشغول آه کشیدن و اشک ریختن بود، ناگهان آسمان ابری شد و صدای رعد و برق شدیدی از ابرها برخاست و روی زمین گرد و خاک شد. جوان به خیال این که می خواهد طوفان بشود، برخاست برود پی کارش که ناگهان دختری را در مقابل خود دید.

دختر گفت: ای جوان، بدان و آگاه باش که من دختر شاه پریان هستم که به شکل انسان درآمده و آمده ام که از این به بعد تا آخر عمر در خدمت تو باشم. حالا بگو چه آرزویی داری؟

جوان در حالی که نمی دانست خواب است یا بیدار، گفت: یعنی تو واقعاً دختر شاه پریان هستی و آمده ای که آرزوهای مرا برآورده کنی؟

دختر گفت: بله... مگر خود تو همین را نمی خواستی؟

پری که به عمرش چنین جوان خانواده دوستی ندیده بود، گفت: چیز دیگری نمی خواهی؟

پسر گفت: معلوم است که می خواهم، یعنی انتظار داری من و همسر آینده ام با اتوبوس به ویلا برویم؟ این که نمی شود. ما باید یک اتومبیل آخرین مدل هم داشته باشیم تا آن وقت من بتوانم همسر آینده ام را خوشبخت کنم.

پری که قند توی دلش آب می شد، پرسید: اگر من همه این چیزها را برای تو فراهم کنم، آن وقت تو چکار می کنی؟

پسر گفت: معلوم است دیگر، ازدواج می کنم.

پری در حالی که سرخ شده بود، گفت: نه، منظورم این است که با کی ازدواج می کنی؟

پسر گفت: خب معلوم است، با دختر خاله ام صغری...

قصه که به اینجا رسید، دختر شاه پریان لنگه کفشش را درآورد و افتاد به جان پسر.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که پری هم پری های قدیم

 

رمز حرف پ

نمی دونم چرا توی این چند سال هر چی بلا بود سر چیزایی که اولش "پ" بود افتاد:
.
پیکان : از رده خارج شد
.
پراید: گرون شد
... .
پسته: سوژه شد
.
پول: بی ارزش شد
.
پـَـَـ نــه پـَـَــــ : مد شد
.
پارو: خاطره شد
.
پک به قلیون: غیر مجاز شد
.
پدر : کمرش خم شد
.
پاهامون : واریسی شد
.
پیش بینی : غلط از آب در اومد (داستان 2012)
.
پیامک : همه گیر شد
.
پند و اندرز : تکراری شد
.
.
.
.
چه سرّی توی این حرف پ نهفته خدا می دونه!

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,|

حرف های نازکتر از گل
موضوع: <-PostCategory->

حرف های نازکتر از گل

نادر نادر پور در پاریس زندگی می کرد . شبی در کافه ای مرد سیاه پوستی از نادر پور یک " نخ " سیگار می خواهد . نادر پور در عالم مستی لوطی گری اش گل می کند و می خواهد پاکت سیگارش را به او ببخشد . اما مرد سیاه پوست فقط یک دانه سیگارمی خواهد . از نادر پور اصرار و از طرف انکار . تا اینکه مرد سیاه پوست از دست نادر پور ذله می شود و با مشت می خواباند زیر چانه نادر پور .
نادر پور را که بیهوش شده بود می برند بیمارستان . از بد حادثه دکتر بیمارستان هم سیاه پوست بوده است . نادر پور وقتی بهوش می آید خیال می کند همان سیاه پوست است و دوباره غش می کند ..!

مراعات همسر ...
همسر حمید مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود :
حمید بیماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید .
خود حمید مصدق هم می آمد بیرون سیگار می کشید و می گفت : به احترام لاله خانم است ...!

اف-اف
در تهران قبر ها را چند طبقه می سازند .
احمد رضا احمدی به شهرداری پیشنهاد داد برای قبر ها " اف- اف " هم بگذارند تا صاحب مرده قبلا مرده اش را صدا کند و اشتباهی برای مرده دیگری فاتحه نخواند ...!

چرا نمی میرم ؟
دکتر محمد عاصمی میگفت : رفته بودم سویس دیدن محمد علی جمالزاده . گفتند : یک هفته است که در بیمارستان است و در اغما ست .
رفتم بیمارستان . پرستار ها گفتند : یک هفته ای است که بی هوش است .
گفتم : ایشان بیش از پنجاه سال رفیق گرمابه و گلستان من بوده است ؛ می شود خواهش کنم بگذارید به دیدنش بروم ؟ آنها هم اجازه دادند . رفتم اتاق جمالزاده . دیدم بیهوش روی تخت افتاده است . نشستم کنار تخت او و به یاد خاطرات تلخ و شیرین سال ها افتادم . یکباره جمالزاده چشم هایش را باز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت : ممد تویی ؟ من چرا نمی میرم ؟! بعدش هم چشمش را گذاشت روی هم و دیگر هم تا دم مرگ باز نکرد .
جمالزاده هنگام مرگ 107 سال داشت .

الواتی ...
حسن توفیق خیلی مواظب سلامتی اش بود . دوستانش می گفتند : حسن دیشب رفته الواتی دو تا چایی پر رنگ خورده !!

می رسونمت ...
یک شب که باران شدیدی می بارید پرویز شاپور از شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟
شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم .
پرویز شاپور گفت : من می رسونمت .
شاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟
شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم ..!

شاعر بی پول ...
یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم .
اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند .
نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد .
اخوان گفت این پول چیه ؟ تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود ..

 

رضا ايرانمنش

من تقریباً 17 بار به کما رفتم، 4 سال پیش هم ‌یک بار مرگ مغزی شدم، شاید باورتان نشود اما من 4 ساعت کاملاً مرده بودم.
مرا به سردخانه بردند و بعد از 4 ساعت دوباره برگشتم.

2 بار از دفعاتی که به کما رفته بودم، خاطرات واضحی را به یاد دارم، احساس می‌کردم در خلأ هستم، می‌توانستم خیلی سریع به هر جا که اراده کنم بروم. اما دلم نمی‌آمد از کنار جسمم آن طرف‌تر بروم، مثل یک رویا بود.

یکی از بچه‌ها از به‌هوش آمدن من - بعد از یک ماه بی‌هوشی- فیلم گرفته بود، در فیلم دیدم که گریه و التماس می‌کنم و همه را به قرآن قسم می‌دهم که نمی‌خواهم برگردم ، من سبک و رها بدون هیچ دردی در ابرها بودم، اما هر لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم دلم نمی‌خواست برگردم. اما بالاخره برگشتم و دوباره سنگین شدم دوباره دردها برگشتند (آهی می‌کشد، آب دهانش را قورت می‌دهد) و ادامه می‌دهد قبل از هوشیاری کامل صدای بوق دستگاه‌ها به من یادآوری می‌کردند که برگشته‌ام و می‌فهمم دوباره به «آتیه» آمده‌ام.

من سهمیه50 درصد جانبازی دارم، آنقدر که ما برای گرفتن پول و هزینه دوندگی می‌کنیم، با پرداخت هزینه‌ها آنقدر تفاوت ندارد، البته چند روز پیش که آقای حسینی وزیر ارشاد به ملاقاتم آمده بودند صحبت کردند که روال آسان‌تر شود اما مسئله من نیستیم موضوع این است خیلی از جانبازان به نان شب خود نیز محتاج‌اند

الاغ ملانصرالدین

يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت …
ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد.
ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد !!!
هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد.
ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.
در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد !!!
وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت و بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد...
بعد ملا نصر الدين گفت : لعنت بر من كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيعي برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي کشد ...!!!

 

گام بعدی

مرد جوانی که می خواستراه روحانی را طی کندبه سراغ کشیشی در صومعه استکا رفت.
کشیش گفت:"تا یک سال به هر کس به تو حمله کرد پولی بده"
تا دوازده ماه هر کس به جوان حمله میکرد جوان پولی به او میداد
آخر سال باز به سراغ کشیش رفت تا گام بعد را بیاموزر. کشیش گفت:"به شهر برو و برایم غذا بخر
همین که مرد رفت پدر خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میان بر به کنار دروازه شهر رفت
وقتی مرد جوان رسید پدر شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت: عالی است!!!!

یک سال تمام مجبور بودم به هر کس به من توهین میکند پول بدهم اما حالا میتوانم مجانی فحش بشنوم بدون انکه خرج کنم
پدر روحانی وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داد و گفت : برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفته ای به روی مشکلات بخندی

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,|

حرف مردم
موضوع: <-PostCategory->

حرف مردم کشکه ، والا

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

شیخ بهایی

 

آرزوهاى خود را ببينيد!

«فرانسيس چادويك»، اوّلين زنى بود كه كانال ارتباطى انگلستان را با شنا طى كرد.
او در اوّلين تلاش خود، در حالى كه فقط حدود پنج كيلومتر تا ساحل فرانسه فاصله داشت، با شكست مواجه شد!

در آن هنگام، مه غليظى رويت ساحل فرانسه را براى او غيرممكن ساخته بود.
بعدها وقتى چادويك متوجه شد كه تا نزديكى فرانسه رسيده بوده، گفت :
«در اوّلين تلاش خود، اگر فرانسه را ديده بودم، حتمآ به آن مى‌رسيدم.»
- - - - - - - - - - - - - -
کتاب داستان های کوتاه و شگفت انگیز «تـو، تــویی؟!»

آقای مشاور خیلی زرنگ ...

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود:ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:خودشان می فهمند که من نخوردم!
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد:ولی من هیچ کدوم رو نخوردم! و مرد پاسخ داد ما آوردیم، می خواستین بخورین!
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.
متصدی گفت:ولی ما که مشاوره نخواستیم! و جانی پاسخ داد:من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.

مرد زشتی که با زیباترین دختر دنیا ازدواج کرد

موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
- دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت : بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم
عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»

فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

نتیجه اخلاقی:
راست است که دخترها از گوش خام می شوند و پسر ها از چشم
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,|

با یه کِش
موضوع: <-PostCategory->

با یه کِش چیکار میکنی؟

دکتر : اگه بهت یه کش بدیم چکارمیکنی؟
دیونه : باهاش تیرکمون درست می کنم میزنم شیشه همسایه رومیشکونم
دکتر : بستریش کنین
چندماه بعد
دکتر : اگه بهت یه کش بدیم چکار میکنی؟
دیونه : باهاش تیرکمون درست میکنم میزنم شیشه همسایه رومیشکونم
دکتر : بستریش کنین
چند ماه بعد
دکتر تصمیم میگیره سوالشو عوض کنه!
دکتر : اگه یه زن بهت بدیم چکار میکنی؟
دیونه : خوب میبرمش خونه
دکتر : آفرین
دیونه : میبرمش روتخت
دکتر : جالب شد
دیونه : پیرهنشو در میارم
دکتر : به به مثله اینکه عاقل شده
دیونه : شلوارشو در میارم
دکتر : خوبه
دیونه : سوتینشو در میارم
دکتر : آخ جون
دیونه : شورتشو در میارم
دکتر:وای وای
دیونه : با کشه شورتش تیرکمون درست می کنم میزنم شیشه همسایه رومیشکونم :دي

 

بچه فضول

يه روز يه بچه‌ي 4-5 ساله‌ مياد پيش مامانيشو مي‌پرسه: ماماني، من از كجا اومدم؟
مامانش كه خجالت مي‌كشيده قضيه ‌ رو تعريف كنه مي‌گه: عزيزم، خدا تو رو فرستاد
بچه‌هه يه كم تفكر منطقي مي‌كنه و باز مي‌پرسه: خود تو از كجا اومدي؟
مامانه بازم جواب مي‌ده: من رو هم خدا فرستاده!
بچه باز ول كن نمي‌شه و مي‌پرسه : بابا و بابا بزرگ و مامان بزرگ از كجا اومدن؟
مامانه مي‌گه: اونارو هم خدا فرستاده!
بچه‌هه يه كم فكر مي‌كنه و مي‌گه : عجب، پس با اين حساب در طي صد سال گذشته كسي تو خونواده‌ي ما رابطه جنسی نداشته!
عجيب نيست كه همه‌تون انقدر عقده‌اي و سگ اخلاقين!

هر شب يك دعا كن

زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت :

" صبر کنيد ! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد ! "
راهب گفت : " من دارم براي همسرت دعا مي کنم ..."
کشاورز گفت : اما براي همه دعا کرديد
با اين دعا ، ممکن است حال همسايه ام که مريض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي ايد.

راهب گفت : تو چيزي از درمان نمي داني ، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند ، متحد مي کنم ، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند ، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود .
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد !

 

من ايرانيم!

نامم "عربي" است، اتومبيلم "ژاپني"، ترجيحا پارچه لباسم فاستوني "انگليسي".
غذاي مورد علاقه ام پيتزاي "ايتاليايي" و عاشق سريال حريم سلطان "تركي" هستم.
اين البته همه ماجرا نيست.
من ايرانيم!
معتقدم "پيكان" خيانت تاريخي بوده است. "ابگوشت" غذاي عقب مانده هاست.
و "فردين" هم هنرپيشه ابگوشتي.
عاشق "ژان والژان" بينوايان "ويكتور هوگو" هستم و شاهنامه، پدرم يكي داشت، نميدانم چه شد.
من ايرانيم، فدايي امام حسين، نا اشنا با "بابك خرم دين"، نام دخترم "زهرا" به احترام "فاطمه زهرا" و عاشق "جنيفر لوپز" اما؟
من ايرانيم:
شب ها "بي بي سي" مي بينم، و راديوي مورد علاقه ام "راديو فرداست"
من ايرانيم؟

 

 پیرمرد خِرِفت

برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت. خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟
برتراند راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد، و من می گویم وجود ندارد،
عادل است یا خیر؟
خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
خانم خبرنگار: چرا؟!
برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم! اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ، ولو قانع کننده نیستند ، برای من هم قانع کننده می شدند.

 

عشق و عبادت

چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ، مردي به نزد او آمد و پرسيد :
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
" هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .

گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .

عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول است که به اوج تماميت رسيده باشي.

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,|

وصیت خردمندانه
موضوع: <-PostCategory->

وصیت خردمندانه

روزي پدري هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصيت دارم و اميدوارم که در زندگي به اين چهار توجه کني:

اول اينکه اگر خواستي ملکي بفروشي ابتدا دستي به سرو رويش بکش و بعد بفروش

دوم اينکه اگر خواستي با فاحشه اي همبستر شوي سعي کن صبح زود به نزدش بروي

سوم اينکه اگر خواستي قمار بازي کني سعي کن با بزرگترين قمار باز شهر بازي کني

چهارم اينکه اگر خواستي سيگار يا افيوني شروع کني با آدم بزرگسالي شروع کن

...

مدتي پس از مرگ پدر او تصميم گرفت خانه پدري که تنها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصيحت پدرش عمل کرد
و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار ديد خانه بسيار زيبا شده و حيف است که بفروشد پس منصرف شد.

مدتي بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصيحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.
اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرايش کند ديد که او بسيار زشت است و منصرف شد.

مدتي بعد نيز خواست قمار بازي کند.پس از پرسوجوي فراوان بزرگترين قمار باز شهر را پيدا کرد.
ديد او در خرابه اي زندگي ميکند و حتي تن پوش مناسبي هم ندارد.وقتي علتش را پرسيد قمارباز بزرگ گفت همه داراييم را در قمار باخته ام .....در نتيجه از اين کار هم منصرف شد.

اما زماني که دوستانش سيگار برگي به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بياد وصيت پدر افتاد و نپذيرفت تا با مرد پنجاه ساله اي
که پدر يکي ازدوستانش بود شروع کند ولي وقتي او را نزديک به موت يافت که بر اثر اين دود کردنها و مواد مخدر بود

خدا را شکر کرد که او آلوده نشده و به پدر رحمت فرستاد

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,|

سال جدید سرشار از شادی و موفقیت برای همه عزیزان....
موضوع: <-PostCategory->

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:,|

اس
موضوع: <-PostCategory->

شرایط جدید ازدواج :
پراید داشته باشه
تو افق ویلا داشته باشه
به موقع محو شه و سرِ وقت ظاهر شه
گوشیش راحت از جیب در بیاد

 

درسته خوش تیپ و خوشگل نیستم ولی در عوض پولدار و خوش هیکل هم نیستم !
::
::
مامانم خطاب به مرغ مینامون:
سلام عزیزم، سلام پسرم صبحت بخیر! خوب لالا کردی؟
بزار برات دون بیارم عشقم بخوری چاق بشی
چله بشی… آی مامان قربونت بره.. ای جانم ای جانم!
مامانم خطاب به من:
هوی شتر نمیخوای اون تن لشت رو از جات بلند کنی؟
انقدر آدم لــــــــــــــَش!!

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که دوتا تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه
و آدم بتونه دو تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه

جدیدترین جوک های اسفند 91

خوب نیست آدم دارایی هاشو به رخ بکشه
ولی داداشم اینا یه همسایه دارن که باجناقش یه پراید داره …
بعله یه همچین خونواده ی مایه داری هستیم ما !

جدیدترین جوک های اسفند 91

یارو آخر عمری بچه هاشو جمع کرد براشون وصیت کنه،
گفت فرزندانم با هم متحد باشین چون یک دست صدا نداره ؛
بعد بچه هاش همه بشکن زدن یارو ضایع شد آخر عمری

جدیدترین جوک های اسفند 91

اگه پولدار بودم دیگه هیچ وقت نمیگفتم اگه پولدار بودم !

جدیدترین جوک های اسفند 91

الان از مهم ترین دغدغه هام اینه حالا که،
سال تحویل ساعت ۲ ظهره نهارو کی باید بخوریم

جدیدترین جوک های اسفند 91

معضل اکثر جوانان ایرانی :
جوانی هستم بیست و پنج ساله که گوشی موبایلم به راحتی از جیبم درنمیاد ، چه کنم ؟

جدیدترین جوک های اسفند 91

هنگام بغض یک زن بهش نزدیکتر بشید و موقع بغض یک مرد ازش فاصله بگیرید،
قبل خواب هم غذا نخورید سنگین میشید

جدیدترین جوک های اسفند 91

اومدم یه آدم خیلی خوشتیپ رو بغل کنم
خوردم به آیینه ! شانس آوردم نشکست !

جدیدترین جوک های اسفند 91

پشتِ سرِ هر انسانِ موفق یه عالمه حرف هست،
مثلِ : مرتیکه دزد !

جدیدترین جوک های اسفند 91

آغاز هر پایانی یعنی پایان هر آغاز،
که انتهایش ابتدای شروع اول است در مسیر شروع آغاز بی پایان

جدیدترین جوک های اسفند 91

لعنت ﺑﺮ ﻫﺮ چی ﻓﺎﺻﻠﻪ اس ﺗﻮ ﺩﻧﻴﺎ . . .
ﭼﺮﺍ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ ﺑﺎﺱ ﺍﺯ ﻳﺨﭽﺎﻝ ﺍﻳﻨﻘﺪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﺁﺧﻪ ؟!
آخه چرا

جدیدترین جوک های اسفند 91

مامانم اگه حوصلش سر بره یه پرتقال میگیره پوست میکنه
و با چاقو هر تیکه از پوستشو به هزار تیکۀ کوچکتر تبدیل میکنه
تا اینکه ما بریم نجاتش بدیم

جدیدترین جوک های اسفند 91

جاتون خالی یه شب رفتم یه کبابی، تابلو بزرگ زده بود که:
“۱۰۰٪ گوسفندی”
بعد از خوردن کباب فهمیدم منظورش به من بوده،
که ۱۰۰٪ گوسفند بودم که اونجا رفتم !!!

جدیدترین جوک های اسفند 91

من تعجب میکنم،چرا قضیه ای که با دعوا حل میشه
اینقدر در موردش حرف میزنن ؟

جدیدترین جوک های اسفند 91

یه سری هم هستن هنوز رو ماشین ها میان می نویسن “لطفا مرا بشویید”
اینا آخرین بازمانده های نسل دایناسورها هستن …

جدیدترین جوک های اسفند 91

ﺷﺮﻛﺖ ﺟﯽ ﺍﻝ ﺍﯾﮑﺲ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﮔﻮشی ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺩﺭﻣﻴﺎﺩ ؛
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﻣﺎ ﯾﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮐُــﺮﺩﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﺒﻠﺖ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮﺵ!
ﺍﺧﯿﺮﺍ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﻢ ﺗﻮﺵ ﺗﺴﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ

جدیدترین جوک های اسفند 91

خدا نگذره از کسانی که:
شیر حموم رو روی وضعیت دوش می‌بندن و از حموم خارج می‌شن!

جدیدترین جوک های اسفند 91

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻌﻨﯽ !
ﯾﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﺸﺘﺖ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ،
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺑﮑﻨﯽ ﺗﻮ ﺩﻣﺎﻏﺶ

جدیدترین جوک های اسفند 91

پروردگارا!
گناهانِ ما را به ریال و کارهای نیکمان را به دلار محاسبه بفرما !

جدیدترین جوک های اسفند 91

آقا میدونید چرا پراید گرون شده؟ نمی دونید که !
چون راحت میره تو پارکینگ راحتم از پارکینگ در میاد
امکانات از این بیشتر میخواین ؟

جدیدترین جوک های اسفند 91

یه چیزی شدید اذیتم میکنه :
از دیشب دارم به این فکر میکنم اینایی که با پنبه سر میبرن،
دقیقا با چاقو و سلاحهای سرد چیکار میکنن ؟

جدیدترین جوک های اسفند 91

غصه هیچوقت سراغ من نمیاد ، هیچوقت ؛
در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد ، الانم اینجاست … سلام کن به عمو !

جدیدترین جوک های اسفند 91

یکی از فانتزی هام اینه برم سره کلاس هندسه،
بگم این درسا بسه…
کاشکی این زنگ بخور دل به دلدار برسه !!
بعد استاد حذفم کنه !
من پاشم نگامو بندازم توو نگاش
درحالی که میرم تو افق،
بگم خوب دستِ منو خوندی
منو بدجوری سوزوندی

جدیدترین جوک های اسفند 91

نظر به اینکه عید دیدنی به صورت رفت و برگشت انجام میشه
و با توجه به گرانیهای اخیر جهت رفاه حال مردم
سال ۹۲ عید دیدنی به صورت تک حذفی برگذار میشود!

جدیدترین جوک های اسفند 91

مردم ایران دو دستَن:
یه دسته فکر می کنن عکاسن و دسته دوم فکر می کنن مانکن ؛
مصیبت وقتیه که این دو دسته به هم میرسن

جدیدترین جوک های اسفند 91

پسره میره خواستگاری میپرسن ماشینت چیه؟ میگه پراید !
بعد گندش در میاد طرف پرادو داشته !

جدیدترین جوک های اسفند 91

یادتون باشه از اومدن یکی تو زندگیتون ذوق مرگ نشین…
تا وقتی که تنهاتون گذاشت و رفت…دق مرگ نشین…!

جدیدترین جوک های اسفند 91

یه روز هـم باید این سازنده ی جمله :
” گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ” رو بیارن چار کیلو غوره بدن دستش
همه هــــم صبر کنن، ببینم چه جوری میخاد حلـوا درست کنه ؛
بعد همون دیگُ بکنی تو چشـاش با این جمله ساختنش

جدیدترین جوک های اسفند 91

+ کی اشکاتو پاک میکنه وقتی که غصه داری ؟
- به تو چه ؟؟؟ دخالت تا کجا آخه !

جدیدترین جوک های اسفند 91

منطق ریاضى:
هر مساله اى که دیدى آسون داره حل میشه ؛
بدون راهِ حلت اشتباهه…

جدیدترین جوک های اسفند 91

خیلی سعی کردم مث این فیلما دوتا بزنم تو گوش یکی،
بعد یهو به خودش بیاد زندگیش عوض شه !
منتها هر وقت اولیو زدم دعوا شد !

جدیدترین جوک های اسفند 91

نمیدونم چه صیغه ای پیاز خام تلخه
ولی همون پیازو وقتی سرخ میکنی میشه باقلوا !

جدیدترین جوک های اسفند 91

فکر کنم این آهنگ “لست کریسمس” جرج مایکل،
همون “پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت” خودمون باشه

جدیدترین جوک های اسفند 91

محاله ایرانی باشی و این جمله رو نشنیده باشی :
“حوله کجاست ؟”

جدیدترین جوک های اسفند 91

وقتی بارون میاد همه یاد عاشقی میفتن و رمانتیک میشن
نمیدونم چرا من فقط یاد آهنگ بارو بارو بارونه هی میفتم !

جدیدترین جوک های اسفند 91

هر وقت تونستی با تقلب نمره خوب بگیری به خودتت افتخار کن !
و گرنه با خرخونی هر کسی می تونه ٢٠ بشه !

جدیدترین جوک های اسفند 91

ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﻮﺷﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭﻭﻧﻤﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ …
ﻣﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ؛ ﮔﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩم !

جدیدترین جوک های اسفند 91

تـا حـالا کیـش رفتـین؟ تـاکسـیا ­شون همـه تـویـوتـان بی کـلاســـــا !
مـا تـو شـهرمـون همـه تـاکـسـیا پــــــرایـــــدن پــــــرایـــــــد !

جدیدترین جوک های اسفند 91

مهندسین آی تی سعی کنن ببــینن نمیتونن یه کاری کنن،
امسال عید دیدنی به صورت آنلاین برگزار بشه ؟!
ما دیگه از اینجا پا نشیم !!

جدیدترین جوک های اسفند 91

از قلبم پرسیدم چرا شب ها خوابم نمیره
قلبم جواب داد:
چون بعد از ظهر خوابیدی به من هیچ ربطی نداره !

جدیدترین جوک های اسفند 91

تو مترو بشینی و تو اس ام اس بنویسی ((زیپِ طرف بازه))
حداقل ده نفر به زیپاشون نگاه میکنن !

جدیدترین جوک های اسفند 91

یکی از دشواریها زمان بچگیم این بوده که نمیدونستم
خوشگل درسته یا خوشکل

جدیدترین جوک های اسفند 91

داشتم از خونه میرفتم بیرون مامانم پرسید کجا ؟؟!
گفتم بیرون !
برگشته میگه: خوب جای دیگه نریا !

جدیدترین جوک های اسفند 91

یه موقعی توی مراسم عقد سکه هدیه میدادن
بعد شد نیم سکه، بعد ربع سکه !
بعد این سکه‌های یک گرمی و نیم گرمی «پارسیان» و این چیزا اومد …
عنقریب روزی فرا میرسه که به عروس و داماد فقط بتونیم بگیم “ آفرین ” !

جدیدترین جوک های اسفند 91

از این طرح هزاران لبخند که هیچی به ما نرسید
حالا اگه یه طرح هزاران فحش بذاره
من یه نفری همه رو برنده میشم !

جدیدترین جوک های اسفند 91

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی
تا یه چک به طرف میزنن فوری از دماغش خون میاد؟

جدیدترین جوک های اسفند 91

از لقمان پرسیدن فندک دارى ؟ گفت از بى ادبان …
گفتند نه !!! پرسیدیم فندک داری ؟
لقمان ناراحت شد زد تو گوش یارو … اونم یه دونه زد تو گوش لقمان !
خلاصه دعوا بالا گرفت ؛ لقمان الان تو کلانتریه !

جدیدترین جوک های اسفند 91

مامانم زنگ زده مغازه میگه داداشت اونجاس هنوز؟
میگم نه چن دقیقه پیش رفت
میگه یعنی کلا رفت؟!
گفتم نه هنوز نصفش اینجاست !

جدیدترین جوک های اسفند 91

پیانو میزنم آروم میشم، ینى اگه میزدم آروم میشدم
فى الواقع اگه داشتم و میزدم آروم میشدم
در حقیقت اگه داشتم و بلد بودم و میزدم آروم میشدم !

جدیدترین جوک های اسفند 91

ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ! ﻧﻪ !
ﯾﻪ ﺩﻩ ﺑ

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |شنبه 26 اسفند 1391برچسب:,|

اس ام اس
موضوع: <-PostCategory->


دخترای عزیزی که میگن پسرا همه مثله همن! کسی مجبورتون نکرده بود همه رو امتحان کنین
.
.
.
جدیدترین کشفیات دانشمندان: دخترها از آنچه در زمستان میبینید لاغرترند!
.
.
.
به علت آمار بالای دختران دم بخت گره زدن سبزه تا 20 فروردین تمدید شد
.
.
.
از دختره می پرسن شوهر چند حرف داره؟ میگه اگه پیدا بشه حرف نداره
.
.
.
آیا میدونستید حداقل یک مرد به اسم آدم داشته ایم، ولی‌ همان یک زنِ آدم را هم نداشتیم
.
.
.
ضد دختر ترین اس سال: آدما شاید دختر بشن اما دخترا آدم نمیشن
.
.
. 
دختره تا دیروز که خونه باباش بود از شیلنگ حیاط آب میخورد، الان که ازدواج کرده، می گه آب معدنی دماوند استاندارد نیست
.
.
.
دلنوشته یک دختر: یه شوهر نداریم حداقل به هوای اون حالا قورمه سبزی که نه، یه نیمرو پختن یاد بگیریم
.
.
.
مشکل دختران از اونجا آغاز میشه که لاک جدیده رو میزنن حالا باید براش شلوار و پیرهن و کفش و کیف و مانتو و روسری جور کنن
.
.
.
خبر دست اولَ: خانم ها توانستند فرق بین پدال گاز و ترمز را کشف کرده و به وجود دنده ی دو در چند ماشین پی ببرند.
.
.
.
قیافه بعضی از دخترا بعد از حموم طوری میشه که به خورشید میشه مستقیم نگاه کرد ولی به اونا نه
.
.
.
میگن اگه می خوای عیب و ایراد یه دختر رو بفهمی برو پیش دوستاش ازش تعریف کن
.
.
.
هیچی به اندازه اینکه به مادر یه دختر بگی: من فکر کردم شما خواهر بزرگشی. یه مادر رو خوشحال نمیکنه!
.
.
.
ضرب المثل ژاپنی: زنهای زشت همیشه در عشق صمیمی هستند.
.
.
.
دختران از آنچه در دانشگاه می بینید، زشت تر هستند. دقت کنید از ما گفتن بود
.
.
.
چرا زنان، مردان باهوش را دوست دارند؟ بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند
.
.
.
ایدئولوژی خانوما در آرایش‌ کردن، همان ایدئولوژی نقاشی‌های مهد کودک است؛ جای سفید در صفحه باقی نگذارید
.
.
.
مُردن برای زنی که عاشقشی، از زندگی کردن باهاش آسون تره
.
.
.
پیشنهاد: دختر خانومها جهت جلوگیری از ترشیدگی، از این به بعد به نیت یکی بودن خدا ۱ دونه سکه مهر کنین
.
.
.
دو خصوصیت فقط و فقط تو رانندگی بانوان دیده میشه ۱� راه نمیرن! ۲� راه نمیدن!
.
.
.
سریع ترین دوربین جهان اختراع شد. این دوربین می تونه از خانوم ها در لحظه ای که دهانشون بسته است عکس بگیره!
.
.
.
مردها مثل عطر هستند دیر بجنبی همه شان می پرند �ستاد یادآوری فرصت ها به بانوان
.
.
.
زن مثل لیمو شیرینه؛ اولش شیرینه؛ بعد یه مدت تلخ میشه
.
.
.
سربازی راهیست برای آدم کردن پسرها اما هیچ راهی برای آدم کردن دخترها وجود نداره!
.
.
.
می دونی چرا زن ها بیش تر از مردها عمر می کنند؟ چون زن ها، زن ندارند
.
.
.
توی زندگی انتخاب دو چیز خیلی سخته: ۱- همسر ۲- هندوانه
.
.
.
اسمتو روى کوه نوشتم خراب شد، روى شمع نوشتم آب شد، روى قلبم نوشتم شکست، جمع کن خودتو با این اسمت.
.
.
.
آرایش چیست: لایه ای ضخیم که لولو را به هلو تبدیل میکند!
.
.
.
زن به شوهرش میگه: تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند. به نظر تو این بی انصافی نیست؟ شوهره میگه: نه اگه زن خوبی باشه می ارزه!
.
.
.
خواب: ۷ دختر لاغر، ۷ پسرچاق راخوردند
 
تعبیر: قحطی شوهر در راه است 
 .
.
.
اگر طاووس برای ناز کردن و روباه برای فریب دادن و تمساح برای اشک ریختن وکلاغ برای قارقار کردن داشته باشی دیگر نیازی به زن گرفتن نداری
.
.
.
از یه بنده خدا می‌پرسن که چرا زن گرفتی؟ میگه والله دیدم که تو زندگی‌ هیچی‌ نشدم، گفتم حداقل داماد بشم!
.
.
.
دلداری غضنفر به عیالش: مهم نیست که قشنگ نیستی! قشنگ اینه که مهم نیستی
.
.
.
پسر چگونه موجودیست؟ موجود نیست، فرشته است!
.
.
.
می خواستم جونمو فدات کنم با خودم گفتم: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
.
.
.
روز زن به شما و همه دخترهای عالم، هیچ ربطی نداره بیخودی ذوق نکنید. �ستاد یادآوری به دختران
.
.
.
سلام عزیزم جمعه عقدمه خوشحال میشم بیای. �طرح حسود سازیه دوستان ترشیده
.
.
.
برای اینکه زیباترین عروس سال شوید پایین رو بخوان 
 
فکر میکنی شوهر گیرت میاد که عروس شی
.
.
.
یه الاغ مشکى متالیک با سم اسپرت و پالان تمام چرم و افسار طلاکوب با دزدگیر و بیمه بدنه ى کامل؛ فداى یه تار موت
.
.
.
یه حلقه طلایى اسمتو روش نوشتم 
 
طلا نبود قلابى بود سرت کلاه گذاشتم
.
.
.
شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟ یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من! ازدواج که قصد نمی خواد! خواستگار می خواد که تو نداری!
.
.
.
قصیده طلاق: یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش آنقدر لوس و ننر شد که سپردم به ننش!
.
.
.
چو هرگز نیابی نشانی ز شوی؛ ز گهواره تا گور دانش بجوی. ستاد تشویق دختران به درس خواندن
.
.
.
میگن فردا ساعت 4 خوشگل‌ها رو می‌گیرن تو رو خدا بیرون نرو نمی‌گیرنت ضایع می‌شی
.
.
.
باید به بعضی ها گفت: ناراحت چی هستی؟ دنیا که به آخر نرسیده؛ من نشد؛ یکی دیگه! تو که عادت داری
.
.
.
پسر: وای خدای من، عجب چهره زیبایی، چه لطافتی، مثل گل میمونی. از چی استفاده میکنی؟ دختر: Adobe Photoshop CS5
.
.
.
از مزایای دانشگاه های ایران این است که دخترا اگر بعد از ۴ سال هیچی نشدن حداقل یک آرایشگر خوب میشن!
.
.
.
افه دختران دم بخت: من خواستگار مرغ فروش هم داشتم که جواب رد دادم
.
.
.
یعنی من خودم رو یه لحظه جای این دخترای مجرد میزارم خیلی حالم گرفته میشه که پسر خوشتیپ و خوشگل و تحصیل کرده ای مثل من قصد ازدواج نداره
.
.
.
طبق آخرین نظر سنجی ها یکی از مهیج ترین تفریحاتِ آقایون تماشای پارکِ دوبله بانوان است
.
.
.
زنها مثل ماهی هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشکل است. ولتر
.
.
.
اللهم عجل فی ازدواجنا و تکمیل دیننا و ارزقنا زوجا الذی رفیعا مدرکا و قدا رشیدا و مالا کثیرا و بیتا مستقلا و سیاره البرشیا
.
.
.
زیبائی شما را به لوازم آرایشتان تبریک میگوئیم!
.
.
.
آدم حـساب کردن بعضی دخترا خیانت به عالم و بشـریته
.
.
.
به سلامتی پسری که اگه قشنگ ترین دختره دنیا رو هم تو خیابون ببینه سرشو میندازه پایین
.
.
.
دلنوشته دختران مجرد: از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد! آن مرد با اسب آمد! ما که ترشیدیم، مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد!
.
.
.
اینم دغدغه ی جدید دخترا؛ ماه رمضون، ماه مهمونی خداست! وای حالا من چی بپوشم؟
.
.
.
روز دختر مبارک! امیدوارم مثل حنا با مسولیت، مثه کزت صبور، مثه ممول مهربون، مثه جودی شاد و سر زنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی!
.
.
.
یه خانوم همسایه داریم که هر وقت میخواد پارک دوبل کنه من با نیم کیلو تخمه میشینم تو تراس نیگاش میکنم
.
.
.
شما دختر جوونا یادتون نمیاد؛ ولی یه زمانى دخترا خواستگاراشونو رد میکردن!
.
.
.
پسرها به خاطر دوستاشون حتی از عشقشون میگذرن، ولی دخترا برای اینکه پسری رو بدست بیارن آرزو میکنن که، سر به تن دخترای دیگه نباشه
.
.
.
گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی
 
گر بمیرند دختران دنیا گلستان میشود!
.
.
.
فردوسی حکیم بزرگ ایرانی که همه قبولش دارن میگه
 
که پیش زنان هرگز راز مگوی 
 
چو گویی سخن، بازیابی به کوی
 .
.
.
هرچی دخترها ترشیده تر میشن؛ سطح علمی کشور بالاتر میره
.
.
.
قبلنا دخترها تا لیسانس میخوندن یکی پیدا میکردن؛ الان میبینن خبری نیست ارشد هم میگیرن
.
.
.
طرف موبایلش آنتن نمیداد، بهش مسیج دادم: نمیتونم بگیرمت. جواب داد: به درک! مگه کم خواستگار دارم؟
.
.
.
این قضیه عمل کردنِ دماغ واسه دخترا در حد ختنه واسه پسرا جدی شده
.
.
.
مژده برای تمامی دختران مجرد، شما برنده یک همسر شده اید جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت شتر در خواب بیند پنبه دانه مراجعه کنید با تشکر
.
.
.
همه پسرا فکر میکنن آرزوی هر دختری اینه که مرد مورد علاقشو پیدا کنه؛ در صورتی که آرزوی هر زنی اینه که خیلی زیاد بخوره ولی چاق نشه
نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |شنبه 26 اسفند 1391برچسب:,|

اس ام اس های احساسی و عاشقانه
موضوع: <-PostCategory->

اس ام اس های احساسی و عاشقانه
 
 
 
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

 

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خاک پایت بوسه گاهم بود و بس / بر سر راهت نگاهم بود و بس

ای نگاهت تکیه گاه خستگی / عشق تو تنها گناهم بود و بس . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

یاد آن روزی که یاری داشتیم / این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم

ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم / این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد !

امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

از ما که گذشت

ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن

تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی / این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو / عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم

رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار / همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور /  حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کَس /  غم بی مهری این مردم بی عار مخور . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بگذار بگویند خسیسم

من

دوستت دارم هایم

را الکی خرج نمیکنم

جز برای مهربانی خودت . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال

لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را ، وقت دلتنگی خود دارم و بس . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

راستـش را بگو

نکند تو همان “این نیـز” هستی که همیشه می گذری . . . ؟

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خواهش میکنم ، بی حوصلگی هایم را ببخش ، بدخلقی هایم را فراموش کن

بی اعتنایی هایم را جدی نگیر

در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی  . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اونی که دوستت داره زندگیشو پات میریزه که فقط شادیتو ببینه

تویی که دوست داشته میشی هزارتا ناز میکنی براش!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

گاه می توان براى یک دوست چند سطر سکوت به یادگار گذاشت

تا او در خلوت خود هر طور که خواست آنرا معنا کند . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

این جمله را هرگز فراموش نکن

“برای دوستت دارم بعضی ها مرسی هم زیاد است” . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق

یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم

آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دیدگانت را نبند ، نگاهت را ندزد ، تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم

از گوشه ی چشمانت تلاوت می شود . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو مپندار که خاموشی من ذکر فراموشی توست

بلکه هر لحظه دلم مست تماشایى توست . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اون لحظه که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم

یاد اون روزایی افتادم که به ۱۰۰ تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم  . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چه رابطه مرموزی است

میان پیداترین زخم و پنهانترین راز . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

این بار مبلغ قبض موبایلم خیلی کم شده بود

اما اصلا خوشحال نشدم

هشتصد هزار و ششصد

عددی که تنهایی ام را به رخم  می کشید . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

وقت است که یک چندی در خانه ی ما آیی

در خانه ی ما آمد ،‌ آن پادشه خوبان

آن پادشه خوبان ‌; داد از غم تنهایی . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

احتیاط باید کرد

همه چیز کهنه می شود و اگر کوتاهی کنیم عشق نیز

بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

از تقدیر سرنوشت غمگین مباش

چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند

شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند

ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.

نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است . . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید

عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب

بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم

این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب . . .

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

یکی‌ از فانتزیام اینه که (جالب و خنده دار)
موضوع: <-PostCategory->

یکی‌ از فانتزیام اینه که (جالب و خنده دار)
 
 
 
 یکی‌ از فانتزیام اینه سر امتحان الکی‌ هی‌ کفه دستمو نگا کنم
مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببین هیچی‌ کفه دسم نیست….
بعد بش بگم زرشک !ضایع شدی ؟؟؟
اصن به عشق همین حرکت میرم دانشگاه !!!!

 

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینه که به استاد ایمیل بزنم راجب موضوع تحقیق ازش نظرخواهی کنم اونم که صد در صد موافقه بعدش یه تحقیق اماده از قبل و بهش بفرستم بگم زِ ِ کی استاد چی فکر کردی سرعت عمل دارم دراین حد…

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیهام اینه یه جا که خیلی شلوغه گوشیم زنگ بخوره
بگم : آره ، آره ، حواستون باشه ؛ زنده می خوامش !

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیهام اینه تو یه روز برفی برم کوه و یه دفه ی گوله(!) گنده برفی دنبالم کنه …اونقد بدووووووووم ….اخرشم له شم!!!!

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیهام اینه وقتی دارم از پل هوایی رد میشم یه دفه بشکنه و بیفتم…………اخ چ حالی میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینه که در بعضی شرایط بحرانی یا ساعت برنالد داشته باشم یا قولِ چراغ جادو.

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینه که :
توی بیمارستان،یه پرستار فوق العاده زیبا وجذاب
از اتاق عمل سریع میاد بیرون و
داد میزنه:آقای دکتر؟آقای دکتر؟بیمار داره از دست میره
من درحالی که لبخندی پرمعنا برلب دارم سرمو میندازم پایین و از توی کشو دستکشمو در میارم
… پرستار بلندتر و با التماس میگه:آقای دکتر عجله کنید ،قلبش از حرکت ایستاده
من بازهم با لبخندی معنا دار دستکشارو دستم میکنم
ایندفعه همهءپرستارا ودکترا از اتاق میریزن بیرون و فریاد میزنن آقای دکتر آقای دکتر بیمار داره میمیره
من که دسکشامو دستم کردم با خونسردی به چهرهءتک تکشون نگاه میکنم و میگم:
آقای دکتر طبقه بالا تشریف دارن
بعد سطل آبو با پام هول میدم جلو و همینجور که دارم زمینو تی میکشم توی مه و غبار ناپدیدشم.

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینه برم توی یه کافه و وقتی بار من امد گفت چی میل میکنید، مثه تو فیلما بهش بگم: همون سفارش همیشگی! و سیگارم رو در بیارم و روشن کنم و محو موسیقی در حال پخش شدن توی کافه بشم!

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینکه وقتی دارم درس میخونم کنترل تلویزیونو بردارم اعضای خانواده رو کلهُــــــــم muteکنم

 

 ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

یکی از فانتزیام اینه که با دایال آپ به اینترنت وصل میشم و به بقیه بگم که سرعتش از ADSL بیشتره

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

خالی بندیهای جالب دخترها (آخر طنز)
موضوع: <-PostCategory->

خالی بندیهای جالب دخترها (آخر طنز)
 
 

فقط جنبه طنز داره.پسرا جوگیر نشنا!!!!!!!!!!!!!!

 

۱٫باباش کارخونه داره ! ۲۵۰۰ تا کارگر دارن , ماهی چند میلیون پول تو جیبی می گیره از باباش !

حقیقت : باباش کارمند جز تو یهاداره ی پیش و پا افتاده است , حقوقش کلا ۲۵۰ هزار تومنه که اونم ۱۵۰ هزارتومنش قسط خونه و یخچال فریزر و این صحبتاست ! ۱۰۰ هزار تومن می مونه براشون ماهی!!

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۲ . بس که خونشون بزرگه ! (مکان : تهرانیا … نیاوران,جردن,… تبریزیها : دخترای تبریز که همشون بچه ولیعصرن!! فکر کنم وسط شهر و پایین شهر دختری وجود نداشته باشه. از هر دختر تبریزی بپرسی بچه کجایی ؟ می گه : ولیعصر – همافر!! , من نمیدونم تو یه فلکه مگه چند تا خونواده زندگی می کنن),وقتی می خواد از اتاقش بره آشپزخونه و برگرده, نفس نفس می زنه ! خونشون دیگه رو متر مربع نیست … با هکتاره !!! یکی هم همش صداش می کنه ! پیشخدمتشونه

حقیقت : خونشون (تهران – شوش . تبریز – ۴۰ متری ) , ۷۵ متری و اجاره ! اونیم که صداش میومد مامان بزرگ پیرشه , نه پیش خدمتشون

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۳ . ۳ تا ماشیندارن … Murano 2009 , BMW 740i , Benz S350 که تو پارکینگ کارخونشون پارکه ! ولی باباش چون می ترسه دخترشو بدزدن! ، براش پراید صندوق دار مدل۷۵ خریده که کسی نفهمه مایه دارن !! آخه یهو دارایی هم بهشون گیر می ده !

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۴ . سرگرمی هاش :سفر به آنتالیا و اقامت تو بهترین هتلش ، پارتی گرفتن تو خونه ی بزرگشونهو وقتی می خواد مطالعه کنه ، می ره تو جکوزی شخصیش …

حقیقت : سرگرمی اصلیش کشیدن موی خواهر کوچیکشه که گریه اش بندازه و خودش بخنده ! گاه گاهی هم بادوستای قشنگش ، می ره کافی نت ، تا این توهمات رو تحویل پسرای لیستش بده !!

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۵ . رو لباس خیلی حساسه !! سفارش می ده داییش که سوییسه ، براش بهترین هارو بفرسته . امکان نداره حتی لباس زیرش ایرونی باشه ! یه لنگه ی جورابش کلی قیمتشه!!

حقیقت : پسر خالش بعد از خدمت مقدس سربازی ، شلوارش رو داده بهش ، از حراجی هم Converse خریده ۱۴ هزارتومن ! دیگه ؟ … با یه تی شرت میکی ماوس و … مانتوشم از این  مانتو فقط ۸۰۰۰ تومن خریده !

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۶ . چندین عمل زیبایی انجام داده ! فک و صورت ، بینی ، سینه ، لنگ و پاچه ، …

حقیقت : عمل آپاندیس ، یه بارم دستش در رفته ، مامان بزرگش جا انداخته براش !!

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۷ . بس که پسرا بهش پیشنهاد می دن و این موضوع اذیتش می کنه … بیشتر وقتا خونه است و توسینمای خانگی شخصیش ، فیلم های ۲۰۱۰ رو نیگاه می کنه و حتی ۲۰۱۱ !!!

حقیقت : آنتن تلویزیونشون خراب شده ، ماه بعد درستش می کنن ، فقط شبکه ۴ رو می گیره ! اینم می شینه تماشا می کنه .

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۸ . تو مهمونی های متعدد خونوادگی ، همش براش خواستگار پیدا می شه ، مامانش خسته شده بس که جواب رد به مامان پسرای فامیل و دوستا و آشناها داده !!

حقیقت : مامانش از ترس اینکه هیچ وقت خواستگاری برا دخترش پیدا نمی شه ، مرض عصبی گرفته!

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۹ . قرار بود جای نیکی کریمی ، تو فیلم زن ها فرشته اند از این استفاده بشه ! بخاطرموقعیت باباش ، که تو ایران مطرحه کارخونشون ، رد کرد !

حقیقت : تو تئاتر مدرسه شون بازی می کرد ، که از گروه اخراج شد !!

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

۱۰ . تو مهمونی که محمدرضا گلزار رو گرفتن ، اینم بود !!! ولی نه اینکه … باباش کلفته ! کاریش نداشتن !

حقیقت : تو عمرش یه بار با پسر رقصیده ، اونم عروسی فامیلشون، با پسرخالش !!

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

داستان یک مرد زشتی که با زیباترین دختر ازدواج کرد +عکس
موضوع: <-PostCategory->

 

موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
– بله، شما چه عقیده ای دارید؟
– من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی:
راست است که دخترها از گوش خام می شوند و پسر ها از چشم

 

از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

نکات جالب زنان برای ازدواج در سنین مختلف (آخر طنز)
موضوع: <-PostCategory->

 

نکات جالب زنان برای ازدواج در سنین مختلف (آخر طنز)

 
اطلاعات زیر،‌حاصل یک تحقیق بر روی یک گروه میلیونی از دختران ایرانی است که در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است. 

 

۱۸ الی ۲۰ سالگی:

 
حداقل لیسانس داشته باشد،قدبلند،‌خوش بر و رو،‌ خوش تیپ،‌ خوشمزه!،‌ پولدار،‌دارای ماشین (حداقل ۲۰۶)،‌ترجیحا خارج رفته.

 

۲۱ الی ۲۴ سالگی:

 
حداقل فوق دیپلم داشته باشد،‌قد متوسط هم اشکال ندارد، قیافه چندان مهم نیست، تیپ معقولانه، بداخلاق نباشد،‌دارای ماشین (حداقل پراید)، خارج رفته ‌نرفته فرقی ندارد.

 

۲۵ الی ۲۹ سالگی:

 
مدرک تحصیلی چندان مهم نیست،‌کار داشته باشد کافیست، قدش خیلی کوتاه نباشد ترجیحا، مهم سیرت است نه صورت!، آدم نباید ظاهربین باشد،‌ دست بزن نداشته باشد همین، ماشین نداشت اشکال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد.

 

۳۰ الی ۳۵ سالگی:

 
مدرک اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد کفایت می‌کند، کار داشته باشد، قدش اصلا اهمیت ندارد،‌مهم فهم و شعور است.

 

۳۶ الی ۴۰ سالگی:

 
کار داشته باشد کافیست،‌فهم و شعور هم ترجیحا داشته باشد.

 

۴۱ الی ۵۰ سالگی:

مذکر باشد کفایت می‌کند!۵۰ الی آخر: در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد/ نو ریسپانس تو پیجینگ!

 

در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه می‌شود:
توصیه : با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران که میانگین آن نزدیک به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامه‌ی تحصیل، مشکل سربازی،خرید منزل،‌ماشین،‌موبایل و غیره اذیت نکنند؛ چرا که هم عجله کار شیطان است و هم طبق آمار فوق،‌طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمی‌باشد!

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

دختران زيبا با چشمان زيباتر
موضوع: <-PostCategory->

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

دختران زيبا با چشمان زيباتر

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|

از مهريه دختران تا زنان صيغه اي دوره قاجار
موضوع: <-PostCategory->

دختران قجري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختران و پسران هیچ‌گونه اختیاری در برگزیدن همسر آینده خود نداشتند. رایج‌ترین شکل ازدواج عقد دائم بود.فقر مالی نیز سبب می‌شد تا خانواده‌ها به ازدواج موقت دختران خویش رضایت دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عواملی چون دستیابی به استقلال اقتصادی، رشد سریع دختران در آن روز و پایین بودن میانگین عمر به دلیل شیوع بیماری در افزایش این ازدواج‌های زودرس موثر بود. دختران و پسران هیچ‌گونه اختیاری در برگزیدن همسر آینده خود نداشتند. رایج‌ترین شکل ازدواج عقد دائم بود.


از دیگر شیوه‌های رایج ازدواج، ازدواج موقت یا صیغه‌کردن دختران و زنان براساس قرارداد و توافق بود. فقر مالی نیز سبب می‌شد تا خانواده‌ها به ازدواج موقت دختران خویش رضایت دهند.


صیغه‌کردن زنان در عرف جامعه کاملاً قابل قبول بود و زن‌های صیغه‌ای پس از به پایان رسیدن دوره قرارداد به آسانی به عقد دائمی اشخاص دیگر در می‌آمدند.


شکل دیگر ازدواج شامل دختران یا زنانی می‌شد که از طریق جنگها و یا دزدیده شدن و یا تجارت برده، اسیر و فروخته می‌شدند.


نظام چند زنی در شهرها، معمولا مختص به اشراف بوده است؛ ولی در ایالات نیز رواج داشت. در بین ایلات بلوچ حتی مردان کم بضاعت نیز گاه تا 8 زن می‌گرفتند و این نیز به این دلیل بود که زن در ایلات نه تنها هزینه‌ای برای شوهر نداشت؛ بلکه نیروی تولیدی کارآمدتری نسبت به شوهر به حساب می‌آمد.


اما مهریه ای که در دوره قاجر رسم بوده چیست؟
از اواسط عهد قجر خانواده های ایرانی ترجیح دادند به جای شیربهای نقد، مهر دخترشان را بالا ببرند. این که یکی از اهمیت شیربها کم و مهریه در ایران خیلی مهم شد را باید در تاریخ دوره قاجار پیدا کرد.
دوره‌ای که مردم از دو جهت در حال تغییر بودند؛ یکی آشنایی بیشتر با اصل دین به دلیل گسترش سواد و زیاد شدن تعداد روحانیون مطلع و دوم آشنایی ایرانیان با فرهنگ‌های غیرایرانی و ارتباط با مردمان عثمانی، عراق عرب و حتی غرب.

فکر می‌کنید مهریه یک عروس خانم از طبقه معمولی و متوسط شهری حدود 100 سال پیش چه قدر بوده؟ چشم‌ها را ببندید و خودتان را در یک خانه با نرده‌های چوبی تصور کنید؛ خانه‌ای که دیوارهای حیاطش هم کاهگلی است و داخل خانه پر از مهمان است. امروز بله‌بران دارند.


حرف‌ها تمام شده و سر همه چیز به توافق رسیده‌اند. حالا وقت نوشتن قرارداد مهریه است. خانواده عروس فرستاده‌اند تا حاج آقا محمدعلی آقای اصفهانی بیاید که هم عروس و داماد را به هم محرم کند و هم چون تنها سواددار محله است، متن قرارداد را بنویسد؛


آقا محمدعلی می‌نویسد: «بسمه تعالی/ با یاد خدا و صلوات بر پیغمبر خاتم (صلی‌‌الله) و خاندان گرامی او و با تاییدات ولی‌عصر (عجل‌الله تعالی فرجه) این کاغذ قراردادی است که میان طرفین جناب کربلایی رضاقلی گیوه‌دوز، پدر عروس محترم مکرمه [آن موقع رسم نبود اسم عروس را در قرارداد بنویسند] از یک طرف و جناب حاج رضا بزازباشی، پدر داماد آقا جعفرعلی بزازباشی منعقد شده.


مهریه قبول شده از این قرار است که: « یک جلد کلام‌الله مجید، آینه یک جام، لاله یک زوج، لباس سه دست، یک عقیق پنج تن، یک شمایل مرتضی علی(علیه‌السلام) و 100 تومان پول بر ذمه می‌باشد. خدا مبارک فرماید ان‌شاءالله؛ شوال 1329 قمری»


البته این مهریه یک عروس از طبقه متوسط جامعه در عهد قجر است که هم خانواده خودش و هم خانواده آقاداماد دستشان به دهنشان می‌رسیده وگرنه مهریه یک عروس خانم که مثلا پدر کارگر یا باربر داشت، خیلی کم تر از این چیزی می‌شد که در این قراردادها می‌نوشتند. حالا این که چه طور روزگار چرخیده و فرهنگ و تعاریف چرا این‌قدر عوض شده که این روزها گاهی مهریه دختر یک کارمند ساده از مهریه یک دختر کارخانه‌دار بیشتر می‌شود، از آن چیزهایی است که جامعه‌شناسان باید جوابشان را پیدا کنند.امامهریه

دختران طبقه ثروتمند چه قدر بوده است ؟
سه پارچه آبادی در یزد، یک کمربند طلا که با سکه‌های اشرفی تزئین شده بود، یک نیم‌تاج مرصع و غرق در جواهر و ده دست لباس فرنگی (این آخری خیلی مورد توجه عروس‌خانم قرار گرفته بوده). در ضمن آقای داماد قبول کرده بود که 6هزار تومان هم شیربها بدهد.


از اواسط عهد قجر خانواده های ایرانی ترجیح دادند به جای شیربهای نقد، مهر دخترشان را بالا ببرند. این که یکی از اهمیت شیربها کم و مهریه در ایران خیلی مهم شد را باید در تاریخ دوره قاجار پیدا کرد

طلاق
در دوره قاجار در صورتی که زن در مورد خاصی چون عدم دریافت نفقه از مرد، انحرافات اخلاقی و یا ناتوانی جنسی مرد، می‌توانست درخواست طلاق نمایدو در صورت طلاق وظیفه نگهداری کودکان از سوی مردان و مشکل پرداخت مهریه نیز مردان معمولی جامعه را نیز از فکر طلاق زنانشان منصرف می‌کرد.

نوشته شده توسط :لیلا | لينک ثابت |سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,|



موضوعات

لینک دوستان

خدا...
***همه چی***
بخند
باران دلتنگی
دل نوشته های یه عاشق تنها مانده از...........
شماره دختر وپسر
حیاط خلوت من
وبلاگ تحلیلی و خبری موسیقی
جوک های خنده دار
آفتاب
من وآزادی با همیم تا ابد....
دل نوشته های کسی مثل من
shirin
هک سیمبین

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان شکنجه گر و آدرس leila67.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی


آرشیو دفتر

ارديبهشت 1392
فروردين 1392
اسفند 1391
شهريور 1391
ارديبهشت 1391


نویسنده وبلاگ :

لیلا

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد های جاوا

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته : 30
بازدید ماه : 185
بازدید کل : 29163
تعداد مطالب : 88
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1



Alternative content



Copyright by © www.LoxBlog.Com & Sharghi.net & NazTarin.Com